• سفرنامه,  لهستان

    ورشو در تسخیر “شوپن”

    هميشه با شنيدن نام ورشو، ياد گشتابو و سالهاي سياهي مي افتادم كه انسان هايي بودند که يك روز زندگي بدون هراس از مرگ آرزويشان بود. نمي دانم چقدر از آن چيزي كه در فيلمهاي هاليووذي نشان مي دهند، حقيقت دارد، اما حتي اگر درصدي از آن حقيقت داشته باشد، بايد اعتراف كرد كه لهستان دوران بينهايت سختي را سپري كرده است. آنچه که در نابع اینترنتی راجع به ورشو گفته شده این است که در حملات آلمان حدود دویست هزار نفر از اهالی لهستان کشته شدند. راستش، نزديكي و همسايگي لهستان با اوكراين و در مسير بودن آن بين اوكراين و مجارستان، من را به فكر بازديد از لهستان…

  • سفرنامه

    زنده است…

    روزهای عجیبی را پشت سر گذاشتم. گاهی انگار در 14 سال قبل بودم و گاهی در 10 سال قبل و گاهی در 6 سال قبل! انگار برای 3 روز، اصلا در زمان حال نبودم! گاهی فکر می کنم باید بجای سفرنامه شعر بنویسم! احساس می کنم یک خط نوشته ی برآمده از احساس، می تواند خیلی بهتر از جملات تکراری شرح یک سفر، حس و حال سفر را منتقل کند. اما خوب! ایرادش هم این است که شعر خیلی شخصی می شود و شاید به مذاق خیلی ها خوشایند نباشد… “کرمان” این بار مقصد سفر من از روز چهارشنبه تا جمعه بود. سفری خاص و پرشور که خاطرات بسیار زیبایی…

  • انگلستان,  سفرنامه

    روزهای لندن

    صبح که بیدار میشوی، نمیتوانی تصور کنی چه ماجراهایی در انتطارت هست! بیدار می شوی تا کارهایی را که از قبل برنامه ریزی کرده ای، انجام دهی. اما تمام جذابیت داستان زندگی در همین نکته است که هنوز تا صفحه امروز را نخوانده ای و ورق نزده ای، نمی توانی تصور کنی که پشت برگه امروز، چه “ماجرا”یی در انتظار توست. منظره پنجره اتاق من . “ماجرا” برای من مهمترین بخش سفرها و حتی زندگی ام است و سپاس خدای بزرگ را که همواره ماجراهای زیبایی را برایم رقم میزند. بیشتر شیرین و البته گاهی هم تلخ! که البته این تلخی هم درگذر زمان شیرین می شود… شنبه یکی از…

  • انگلستان,  سفرنامه

    لندن با طعم افغاني!

    اين بار كه در پروازي به مقصد انگلستان نشسته بودم، خوشحال بودم كه بالاخره بعد از ٤ تجربه زمستاني و سرد، گرماي انگليس را نيز لمس خواهم كرد! تصوري كه تحققش برايم كمي عجيب و باور نكردني بود كه در خيابانهايي كه همواره از سرما لرزيده ام، از گرما عرق كنم! بامداد يكشنبه اول سپتامبر از طريق فرودگاه استنستد وارد انگليس شدم و بيدرنگ به سمت ايستگاه ترن اكسپرس سريع السيري رفتم كه فاصله فرودگاه تا ايستگاه قطار و مترو خيابان ليورپول را (كه در محدوده مركزي شهر لندن وجود دارد) در حدود ٤٥ دقيقه طي ميكند. هنگامي كه در تاريكي نيمه شب به نورهايي خيره شدم بودم كه از…

  • اطلاع رسانی,  ترکیه,  روزنوشت,  سفرنامه

    سفر انقلابی؛ استانبول (Revolutionary Trip; Istanbul)

    قبل از اینکه مرز ایران رو به مقصد شهر استانبول ترک کنم، حتی صدم درصدی هم تصور تجربه این روزها رو نمی کردم! حضور در قلب یک اعتراض؛ حضور در میان دهها هزار معترض؛ حضور در میان پلیس های ترکیه ای؛ خوردن گاز اشک آور؛ اجبار به پیاده روی های طولانی به دلیل تعطیلی سیستم های حمل و نقل عمومی و بسته بودن خیابانها و… اما همه آنچه که تصورش رو هم نداشتم، اتفاق افتاد! و چه خوب که اتفاق افتاد. تجربه ارزشمندی که شاید بیش از تجربه های دیگرم (تجربه حضور در بارسلونا همزمان با قهرمانی اسپانیا در جام جهانی و تجربه حضور در لندن در روز جشن سال…

  • روزنوشت,  سفرنامه,  گردشگری

    قطعا دوبی

    خیلی ساده است؛ فقط یک کلمه! شعار گردشگری دوبی رو میگم: “قطعا دوبی”! و با همین یک کلمه، هم تصویر در ذهن مخاطبشون میسازن و هم جایگاه در ذهن مخاطب ایجاد میکنن و هم آروم آروم به جایی که میخوان میرسن…

  • انگلستان,  سفرنامه

    انگلیس باور نکردنی!

    احساس میکردم روز بزرگی در انتظارمه! چهارشنبه از صبح که بیدار شدم شوق دیدن جایی رو در سر داشتم که سالها انتظار دیدنش رو کشیده بودم و 13 مارچ 2013 علیرغم ظاهر نحس اش به نظر میرسید روز خوبی باشه. صبح تلاش کردیم که زودتر بیدار بشیم و وقت بیشتری رو برای بازدید اختصاص بدیم. راه طولانی در پیش داشتیم. بیشتر از 90 مایل یعنی 150 کیلومتر رو باید طی میکردیم و همین مسیر رو هم باید برمیگشتیم. دو مقصد مهم برای بازدید انتخاب کرده بودیم که من نمیتونستم اشتیاقم رو برای دیدن اونها پنهان کنم! جاده ای به سمت اکتشاف

  • انگلستان,  سفرنامه

    در سرزمین آنگلو ساکسون ها

    بعد از بیست ساعت سفر زمینی و ریلی و هوایی و تحمل انتظار طولانی بین پرواز و تاخیر دو ساعته و… در سرمایی باور نکردنی رسیدم به مقصد بعدی که شهری در جنوب انگلیس بود. شهر “ساوتهمپتون” در جنوب غربی لندن جایی بود که قصد داشتم سه شب اونجا بمونم. دوست بسیار خوبم مهرداد حوالی ساعت یک و نیم شب در سرمایی که واقعا سالها بود تجربه نکرده بودم، اومد ایستگاه قطار Southampton Airport و من رو از سرمای عجیب و غریبی که با برف پراکنده همراه بود، نجات داد. به خونه دوست داشتنی شون که رسیدیم، نشستیم به گپ زدن و از ایران گفتن و خلاصه تا به خودمون…

  • جمهوری چک,  سفرنامه

    همچنان فشرده در چک

    عصر شنبه كه كوتناهورا رو با تموم زيبايي ها و هواي بي نظيرش ترك كرديم، مقصدمون جايي در غربي ترين نقطه چك به نام “كارلووي واري” بود كه نزديك به ٣ ساعت تا اونجا راه داشتيم. براي رسيدن به اين شهر بايد مسيري از شرق تا غرب چك رو طي ميكرديم و از شهر پراگ هم عبور ميكرديم. توي راه فرصت بسيار خوبي بود تا با يه دوست ١٥ ساله گپ بزنم و ياد خاطراتي كنم كه ماهها بود سراغ آرشيو مربوط به اونها در ذهنم نرفته بودم. تمام طول مسير رو در بارون و مه شديد طي كرديم و گاهي شدت بارون اونقدر زياد ميشد كه دور تند برف…

  • جمهوری چک,  سفرنامه

    فشرده در چك

    بعد از ماهها، دوباره با قطار از مرز بين دو كشور رد شدم. از درسدن در شرق آلمان با يك قطار ١٦ يورويي، مسافت ٤٥ دقيقه اي تا “ديه چين” در غرب چك رو طي كردم و در حالي از قطار پياده شدم كه از دور، دستهاي پر حرارت نازي و مارتين رو ديدم كه داره با شوق تكون ميخوره و آغوش گرمي كه اومده به استقبال من. بعد از خوش و بش اوليه، فهميدم كه اين دو تا دوست مهمون نواز، برنامه فشرده اي رو براي من تدارك ديدن و اين برنامه از همون لحظه شروع شد! . ديه چين از ايستگاه قطار رفتيم بالاي تپه بلندي (به نام…