خیابان تهران در پاریس
فرانسه,  ماجرا

خیابان تهران در پاریس

۱

پیرمرد دفترچه کوچکش را که با خطی درشت در صفحات آن یادداشت کرده بود، ورق می‌زد. به زبان فارسی نام کلی جاذبه را نوشته بود و خبری از اسامی اصلی به زبان فرانسه نبود. مشخص بود جایی کنار کسی که کار با این تجهیزات مدرن و امروزی را بلد است، نشسته و با هم جستجو کرده‌اند. هر صفحه از دفترچه‌اش نکته‌ای داشت و توضیحی. می‌فهمیدم که می‌خواهد راجع به همه صفحات و همه نکته‌هایی که نوشته سئوال بپرسد. اما شاید خجالت می‌کشید. همین طور ورق می‌زد و دنبال این می‌گشت تا سئوال‌هایش را پیدا کند. بالاخره به صفحه مورد نظرش رسید. پرسید: می‌دانید خیابان تهران در پاریس کجاست؟

۲

پاریس شیفته زیاد دارد. این شهر یک «آنی» دارد که اگر شعله‌اش در وجودت بیفتد، هرگز خاموش نمی‌شود. مهم نیست چند ساله باشی و اهل کجا باشی و پیش از پاریس، بر تو چه گذشته باشد. مهم آن ارتباط است. مهم این است که روح‌ات به روح پاریس وصل شده باشد. اگر چنین شود، تمام عمر تشنه و مشتاق این شهر خواهی بود و حتا کثیفی‌های شهر را نیز بخشی از زیبایی‌اش می‌دانی. پیرمرد از همین دسته آدم‌ها بود؛ روحش با روح پاریس ارتباط برقرار کرده بود.

۳

جواب دادم: بله، می‌دانم خیابان تهران در پاریس کجاست! برق در چشمانش درخشید. ذوق کرده بود. این سئوال که «آیا می‌توانم او را به خیابان تهران ببرم» به شکل کاملا پررنگی در برق چشمانش هویدا بود. اما خجالت اجازه نمی‌داد تا چنین چیزی را از من بخواهد. می‌دانستم که با آدرس دادن، نمی‌تواند آنجا را پیدا کند. از طرفی خستگی مفرط و فرصت بسیار اندکی که برای استراحت داشتم، اجازه نمی‌داد تا خودم به او پیشنهاد بدهم که می‌برمش. تردید بسیار سختی بود؛ دقایقی استراحت در بین حجم بالای کار یا فرو نشاندن عطش یک تشنه پاریس!

۴

جلوی تابلوی خیابان تهران ایستادم و به سمت تابلو اشاره کردم. وقتی نام تهران را دید، بی‌تاب شد. از هر زاویه‌ای و هر گوشه‌ای از آن عکس می‌گرفت. باورم نمی‌شد! دوربینش را به من داد و گفت از او در وسط خیابان تهران عکس بگیرم. در تمام روزهای همسفری با او”، ندیده بودم حتا یک عکس یادگاری بگیرد. اما اینجا او را به وجد آورده بود. هم با تابلو عکس گرفت و هم با خود خیابان. گفت خدا را شکر که خیابان تهران در پاریس خیابان با کلاس و آبرومندی است.

۵

در کافه‌ای در خیابان اوسمن نشستیم. شیرینی مخصوص آن کافه را که به خاطر این خیابان به نام اوسمنی نام گذاری شده بود را خریده بودم. همین طور که قهوه می‌خوردیم، روی نقشه (اپلیکیشن موبایل) برایش توضیح دادم که اینجا منطقه ۸ پاریس است. یک سر خیابان تهران در پاریس به بلوار اوسمن می‌رسد و سوی دیگرش به خیابان مونسو. توضیح دادم که این بخش از پاریس، بسیاری از خیابان‌هایش به نام شهرهای مختلف دنیا نامگذاری شده و برای نمونه تقاطع خیابان تهران با خیابان لیسبون را نشانش دادم. نام میدانی را روی نقشه پرسید. گفتم این میدان بوئنوس آیرس است و کنار پارکی به نام مونسو قرار دارد. سکوت کرده بود و به دقت گوش می‌کرد. نقشه را کمی بزرگتر کردم و خیابان اصلی داخل پارک مونسو را نشانش دادم. کمی تلاش کرد که بخواند. عینکش را دو بار جابجا کرد و بعد در کمال ناباوری پرسید: خیابان فردوسی؟

۶

عجب جمله‌ای ارنست همینگوی گفته! جمله‌ای با این مضمون که اگر در جوانی در پاریس زندگی کرده باشی، تا آخرعمر با توخواهد بود! پیرمرد، در جوانی برای چند روز در پاریس بوده و پاریس تا همیشه با او مانده! این جادوی تمام نشدنی پاریس است…

خیابان تهران در پاریس
ورودی خیابان تهران در پاریس از سمت بلوار اوسمن
خیابان تهران در پاریس
خیابان تهران در پاریس
خیابان تهران در پاریس
خیابان تهران در پاریس
و این هم عکسی که پیرمرد به یادگار از من در این خیابان گرفت

2 دیدگاه

  • سحر

    واقعا درسته…
    من این حس رو نسبت به “پراگ” دارم.
    وقتی عکسهای پراگ رو میبینم،احساس می کنم یک تیکه از روحم رو اونجا جا گذاشتم و برگشتم.این برقراری ارتباط روحی با یک شهر،هم لذت بخشه هم آزار دهنده….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *