• اسپانیا,  روزنوشت,  سفرنامه,  ماجرا

    از اسپانیا…

    ساندویچ مرغ و بطری آبی که از فرودگاه فرانکفورت در کوله پشتی‌ام مانده را در یخچال خانه می‌گذارم. پرتقال کوچکی را هم که از مایورکا تا بارسلونا و بعد تا مادرید و بعد دوباره تا بارسلونا و بعد تا فرانکفورت و بالاخره تا تهران با خودم حمل کرده ام بر روی میز می‌گذارم تا شاید بالاخره وقت خوردنش فرا رسیده باشد. بسته بیسکویت کوچکی که از مادرید گرفته بودم را نیز در کابینت می‌گذارم. وسیله ها را که از کوله پشتی خارج می‌کنم، تازه چشمم به کیکی می‌افتد که در بارسلونا خریده بودم و در کوله گذاشته بودم. خوشحال آن را از داخل جیب کوله پشتی بیرون می‌آورم. همه اینها…