• اسپانیا,  روزنوشت,  سفرنامه

    از اسپانیا 2

    دستگاه‌هایی در پالما د مایورکا در طول روزهای سفر به جزیره مایورکا و شهر پالما در اسپانیا، دو بار از دیدن دو دستگاهی که در فروشگاه‌های این شهر بود، بسیار لذت بردم و آرزو کردم که کاش مشابه آن‌ها در ایران هم وجود می‌داشت. 1. دستگاه توزین در یکی از فروشگاه‌هایی که در نزدیکی محل اقامتم بود، در هنگام خرید میوه و سبزی با این دستگاه مواجه شدم. اگر تجربه خرید میوه و سبزی در فروشگاه‌های بزرگ را داشته باشید، یکی از گلوگاه‌های این فروشگاه‌ها، نقاطی است که برای توزین میوه و سبزی وجود دارد. غالبا در این نقاط صف‌هایی گاها بلند تشکیل می‌شود. من هرگاه به فروشگاه هایپراستار در…

  • اسپانیا,  سفرنامه

    رنگ‌هایی از مایورکا

    در طول سفر دو هفته‌ای به جزیره مایورکا، بدون هیچ برنامه ریزی قبلی و کاملا به طور اتفاقی بارها پیش آمد که شاهد بازی دل‌فریب خورشید با دریا و شهر و ابرها بودم. امروز وقتی تصمیم گرفتم مطلبی راجع به بخش‌هایی از سفر به اسپانیا و یا دو سفر به بارسلونا در این سفر 3 هفته‌ای بنویسم، متوجه این عکس‌ها شدم. تصمیم گرفتم که این پست را به این عکس‌ها اختصاص بدهم. اما فراموش نمی‌کنم که از بارسلونا خیلی چیزها برای گفتن دارم… توضیح: همه عکس‌ها بدون هرگونه تغییر یا اضافه شدن هرگونه فیلتری است. یعنی رنگ‌ها واقعا رنگ‌های متنوعی است که آسمان اسپانیا به میهمانانش هدیه می‌کند!  .   

  • دل نوشته ها,  روزنوشت

    کابوس

    نفرتم از این روزها شبیه به هوشیار شدن مستــــــی است که سردیِ بوسه‌ای تلخ او را از عمقِ خیالِ آغوشِ معشوق به تلخیِ عریان واقعیت باز می‌گرداند و او مبهوت و ناگزیر باور می‌کند که همه عشقبازی آتشینش در گرمی هرزه‌ترین آغوش شهر فرو نشسته است… . .

  • اسپانیا,  روزنوشت,  سفرنامه,  ماجرا

    از اسپانیا…

    ساندویچ مرغ و بطری آبی که از فرودگاه فرانکفورت در کوله پشتی‌ام مانده را در یخچال خانه می‌گذارم. پرتقال کوچکی را هم که از مایورکا تا بارسلونا و بعد تا مادرید و بعد دوباره تا بارسلونا و بعد تا فرانکفورت و بالاخره تا تهران با خودم حمل کرده ام بر روی میز می‌گذارم تا شاید بالاخره وقت خوردنش فرا رسیده باشد. بسته بیسکویت کوچکی که از مادرید گرفته بودم را نیز در کابینت می‌گذارم. وسیله ها را که از کوله پشتی خارج می‌کنم، تازه چشمم به کیکی می‌افتد که در بارسلونا خریده بودم و در کوله گذاشته بودم. خوشحال آن را از داخل جیب کوله پشتی بیرون می‌آورم. همه اینها…

  • اسپانیا,  روزنوشت,  سفرنامه,  ماجرا

    داستان‌های سفر – 1

    داستان میلاد و مارتین و فرشته‌ها عصر روز سه شنبه در مادريد نشسته بودم كه ناگهان يادم آمد بايد به “برونو” در برلين ايميل ميزدم تا نامه اي را براي من آماده و ارسال كند. اين كار را انجام دادم. صبح روز چهارشنبه “برونو” پاسخ داد كه در آمريكا است، اما با دفترش در برلين هماهنگ مي كند كه اين كار را انجام دهند. از من خواست تا خودم متن نامه را آماده كنم تا كار زودتر به نتيجه برسد. بلافاصله با “محسن” در ايران تماس گرفتم و از او خواهش كردم زحمت اين كار را برعهده بگيرد. صميمانه پذيرفت و نامه را از تهران براي من كه در مادريد…